تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


ديوانه نيستم؟!/ دیوانه نیستم!  

ديوانه نیستم
که هر نیمه شب
خوابِ صریح ِگم شدنت را می بینم
و هر خروس​خوان
با نشانه​ای خونین و تازه
از تراکم ِچشمانت
شال و کلاه می کنم
به سمت ِ زمستان​هایی که...
 
ديوانه نیستم
که برف را
بی دریغ و عاشقانه در آغوش می کشم      
و یک ریز وگرم
عرق می ریزم
از خیال ِعبورِ محال ِقدم​های تو
بر هر کجای این جاده​های عقیم و مه آلود و سرد...
که گل را می بوسم
به جای نفس​های تو
و دریاچه ها را به آتش می کشم
در غیاب ِاین کلمات ِ
             دخترانه ی شرم انگیز...


ادامه مطلب  

می شود....  

می شود آنقدر بوسه بارانم کنی که خواب ببرد مرا... ؟ می شود جوری صدایم کنی که قند توی دلم آب شود... ؟ می شود بنشینم کنار دستت، دستت را بیاندازی دور گردنم، بینی ات را بچسبانی به بینی ام، چشم بدوزی به چشمم، ديوانه ام کنی...؟ می شود آنقدر حریصانه و یکریز " دوستت دارم " بگویی، که دیگر گوشم بدهکار هیچ حرف حسابی نباشد....؟ می شود دستهایت فقط گره دست های من شود...؟ تو با من قدم بزنی، من به آدم ها فخر بفروشم می شود راه بیایی با دلم...؟ می شود بغلم کنی، سرم ر

ادامه مطلب  

 

قبلن ها اسمم سوفیا بود 
الان اسمم موریاست 
 
پ.ن: siphia دوستی وعقل 
Moriaدیوانگی 
 
والا دیگه باعقل راه به جایی نبردیم یه چندوقتی هم خل وچل میشیم 
هرچندیه اصطلاحی هم هست morosophes ديوانه عاقل ،عاقل ديوانه 
من که اینهاروبلدنیستم ازکتاب درستایش دیوانگی نوشتم 

ادامه مطلب  

 

ديوانه شدن برای مجنون کاری نداشت وقتی از دلش امین بود
وقتی میدونی اونی که باید تو دلت باشه هست ..‌....ديوانه کننده است فقط خیالش
حالا فک کن باشه
دلت نلرزه؟
دوام داشته باشه؟
سخته ٬سخته به جون خودت که باشی و رو به راه باشم
من بودنت رو میپرستم حتی با این حال .....دیوونه میشم حتی با این حال به دل درد و بلا میزنم
میدونی که بلدم
تو فقط باش
تا منم مجنونت باشم......دلم به بودنت قرص باشه
تو فقط باش
همین
 

ادامه مطلب  

بیا که از غمت دیوانه میشم  

بیا که از غمت ديوانه میشم

 

برای دیدنت پروانه میشم


به دور کوی دلدار من میگردم

 

بمیرم از فراق افسانه میشم


نگاهت میکنم شاید بدانی

 

چو مجنون عاشق و ديوانه میشم


دل و جانم میزارم زیر پایت

 

ز خویش و آشنا بیگانه میشم  


اگر می ندهی از لب میگون

 

میرم جاروکش میخانه میشم


شمیم عطر زلفت میبرد باد

 

با عطرت راهی گلخانه میشم


دل و دل می کنی من دل ندارم

 

برایت دلبر یکدانه میشم
 
شاعر صالح سید یوسفی


بده شربت ز لبهایت بنوشم

 

برای آن لبت پیمان

ادامه مطلب  

بیا که از غمت دیوانه میشم  

بیا که از غمت ديوانه میشم

 

برای دیدنت پروانه میشم


به دور کوی دلدار من میگردم

 

بمیرم از فراق افسانه میشم


نگاهت میکنم شاید بدانی

 

چو مجنون عاشق و ديوانه میشم


دل و جانم میزارم زیر پایت

 

ز خویش و آشنا بیگانه میشم  


اگر می ندهی از لب میگون

 

میرم جاروکش میخانه میشم


شمیم عطر زلفت میبرد باد

 

با عطرت راهی گلخانه میشم


دل و دل می کنی من دل ندارم

 

برایت دلبر یکدانه میشم


بده شربت ز لبهایت بنوشم

 

برای آن لبت پیمانه میشم


چه میدانی عزیز

ادامه مطلب  

تماااااااااااااااااااااااام ....  

 
راحت بخواب ای شهر .... آن ديوانه مرده ست ...
در پیله ی ابریشمش .... پروانه مرده ست ....
 
در تنگ دیگر شور دریا غوطه ور نیست ...
آن ماهی دلتنگ خوشبختانه مرده ست ....
 
یک عمر زیر پا لگد کردند او را ....
اکنون که میگیرند روی شانه ....مرده ست ....
 
گنجشکها از شانه هایم برنخیزید ...
روزی درختی زیر این ویرانه مرده ست ....
 
دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش ...
آن شمع را خاموش کن ..... پروانه مرده ست .....
 
 
فاضل نظری ....
 
 
 
مرده دیگه ..... مرده .......ایهاالناس .... آسوده بخوابید .....آ

ادامه مطلب  

مهمتر از انقلاب،حفظ انقلاب  

بسم الله الرحمن الرحیم
این حسین كیست كه عالم همه ديوانه اوست       این چه شمعی ایست كه جانها همه پروانه اوست
بزرگترین همایش ،كنگره،بزرگداشت،پیاده روی،و......با حضور باشكوه خیل عظیمی از عزاداران و عاشقان امام حسین (ع) در كربلا به نمایش گذاشته شد.تصاویری كه هر یك حكایت از یك دنیا ادب و عرض ارادت به ........

ادامه مطلب  

12  

اتاق تاریک بی نظیر...
سرمای بی نظیر...
و آذر ماه ، به به!!!
تفاوت نوشته ی من با استوری تو فقط در اینه که تو حالت رو با ده ها هزار نفر به اشتراک گذاشتی در اونجا و من الان حالم رو با دلم تنها در اینجا ...! همین!!
واقعا در وصف آذر چیزی نمیخواستم بنویسم که بی اختیار به میلادت هم ربطش ندم ، اما نذاشتی که !
من توی این دانه های برفی که زیرش قدم بر می داری که اتفاقا با شروع آذر خودشونو نشون دادن فقط همینو میبینم که خدا هم داره لبخند میزنه با ورود به این ماه !! که خ

ادامه مطلب  

...!!!  

 
...!!!
به چشمان پریرویان این شهر،
یه صد امید می بستم نگاهی ،
   مگر یک تن ازین نا آشنایان ،
  مرا بخشد به شهر عشق
راهی به هر چشمی -
به امیدی که این اوست –
نگاه بیقرارم خیره می ماند ،
 یکی هم ، زین همه ناز آفرینان ،
امیدم را به چشمانم نمی خواند !
 غریبی بودم و گم کرده راهی ،
مرا با خود به هر سویی کشاندند ،
 شنیدم بار ها از رهگذاران
که زیر لب مرا ديوانه خواندند !
 ولی من ، چشم امیدم نمی خفت .
 که مرغی آشیان گم کرده بودم 
ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر ب

ادامه مطلب  

من و دوستان...  

دیوانگان
من به سفر رفتم و دیدن شهرم ارزوست
ديوانه ام و دیدن دیوانگانم ارزوست
شهرم نه جاییست که فکرها شمشیر میکشند
شهرم همان جاست که دیوانگان رقص میکنند
نه خورشید و نه ماه در دو دستانم ارزوست
ديوانه ای در مشارق غرب بر من ارزوست
نه تاریخ و نه حال دانستنش ارزوست
بعد از امدن ان جمعه شرابم ارزوست
اینده با هوشیار از قبل می دانم که چیست
تحقیق دیوانگان گذشته بر من ارزوست
 
جهل در رسیدن یارم ارزوست
بعد از خشکی بیابان رسیدن به شهرم ارزوست

ادامه مطلب  

آبی ام سبز!  

خب.. صرفا جهت ِ افزایش انگیزه برای تغییر کردن !  منظورم این وضع و اوضاع ِ قالبِ وب و نوشته و ازاین چیزهاست!   همه چیز را دراین وب نمینویسم، نوشتن باعث میشود که فکر کنم و این اصلا خوب نیست! بخاطر همین نمینویسم!! اینجا شد شبیه ِ "تف گفته های یک منطق ديوانه " باز! خب ؛ دیگر هیچ چیز مهم نیست (:

ادامه مطلب  

من و مهتاب و شب و هوای عالی....  

 
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچید
یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیمپرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیمساعتی بر لب آن جوی نشستیمتو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرامبخت خندان و زمان رامخوشه ماه فرو ریخته در آبشاخه ها دست برآو

ادامه مطلب  

درد بی عشقی  

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفتپرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کردخواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمدآتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خوردکه چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکردچه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز ديوانه ی خود یاد کندآن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که د

ادامه مطلب  

اى باد صبا  

Schakiba Aslanbigian
ای باد صبا بهر چه بردی نفسم را 
من عاشق یارم ندیدی سحرم را ؟
ای بادهمه برگ خزان فرش وفا بود
آهسته بکش دست محبت به سرم را
پرورده ی شوقم درون نفس عشق
ای دلبر ديوانه چه داری خبرم را
بنشین دمی با دل من شب به سحرکن
پروانه شوم برتو مسوزان جگرم را
هر عاشق شعری تمنا به دلی داشت
ای یار تو آرام بخوان شعر ترم را
شکیبا اصلان بیگیان
#Hamidmasumi.blogfa.com

ادامه مطلب  

لذت زودگذر  

لذت ها واقعا زودگذر هستند 
واقعا حاج آقا پناهیان درست میگفتند این دنیا فقط ساخته شده برای سختی 
برای شنیدن تیکه و کنایه و حرف هایی که مخت سوت میکشه میشنوی 
از مشکلاتی که شب خواب نداری 
از دردی که واقعا جز خدا نمیتونی به کسی بگی 
الهی ارحم عبدک ضعیف و انت ربی 
نزدیک ديوانه بشم رسما!
پ.ن: موقت شاید 

ادامه مطلب  

ای ناز تو تا نیمه پاییز رسیده  

چارزانو نشسته رو صندلی های اتوبوس،این سومین ساعتیه که من تو خیابون بی هدف میچرخم،فک کنم مراحل دیوانگیم الحمدالله مراحل رو به رشدی رو دارن طی میکنن،امروز وسط خیابون رژ زدم،از اول تا آخر خیابون امیرالمومنین رو با یک سنگ طی کردم،فاصله بین معلم و دانشگاه رو از روی پیاده رو های افراد نابینا با چشمای بسته رد شدم،امروز من خیلی ديوانه ام،خیلییی

ادامه مطلب  

خط خطی های 1 دیوانه  

شب ها دیگر نمی توان خوابید
دلی جای گیر است
دلی شکسته بیمار است
دلی در انتظار یار است
دلی همچون من ديوانه تنها است
دلی حرفهایش را از چشمانش
سرازیر میکند
دلی حرفهایش بغض میشود در گلویش
میماند.
بعضی نه بغض دارد نه اشک
بی احساس
خسته از هرکسی و هرچیزی که تو دنیاست
کسی نیست شبش را بخیر کند
کسی نیست تا برایش اس ام اس عاشقانه بفرستت
 

ادامه مطلب  

قانون 24  

دیشب وسط های شب مثل ديوانه ها از خواب پریدم ، نشستم پای لپ تاپ و شروع کردم به نوشتن. نه، الهام شبانه یا خوابی در کار نبود. شب کلا موجود الهام بخشی است. شاید به خاطر تاریکی اش است ،نمی دانم. افکار هجوم می آورند. معمولا هر شب. طوری که دیگر شبیه یک رویداد خاص به نظر نمی رسد. دیشب هم افکار ديوانه وار زیادی از سرم گذشت. حتی مثلا فکر نوشتن یک کتاب نازک. بعد دیدم موضوعش شاید کفر آمیز به نظر برسد. بعد گفتم ، نه نمی رسد ، تو بنویس ببینیم چی از آب در می آید. بعد

ادامه مطلب  

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت...  

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت  پرده ی خلوت اینغمکده بالا زد و رفت  کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد  خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت  درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد  آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفتخرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد  چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت  بود ایا که ز ديوانه ی خود یاد کند  آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت  سایه آن چشم سیه با

ادامه مطلب  

 

به روی سینه ی گرمت بخوابانم و رامم کنبجز عشق خودت هر عشق دیگر را حرامم کنمرا بر سینه ات بفشار ای هرم تنت آتش!لبت را... آن شراب ناب انگوری به جامم کنتنم را فتح کن با بوسه ای سکرآور و آنوقتبلندی های لاهیجان و تهران را به نامم کن!به قله چون رسیدی.، آفتابی شو و از بالا،فراز آسمانی آبی و روشن سلامم کن!مرا تا اوج ها بالا ببر... در مه بپیچان وبرانگیزان به رقصی نرم و دنیا را به کامم کناگر ديوانه تر می خواهیم، مستم کن ای ساقی!بریزان و بنوشان و بسوزان و تمامم

ادامه مطلب  

اين زندگي من است  

از نوشتن دست می‌كشم، سرم را می‌اندازم پایین و به ناخن‌های قرمزم نگاه می‌كنم. او كم مانده ديوانه بشود. عجب شیر تو شیری است. دیروز به او هم گفتم. گفتم گویا همه دارند ترتیب هم را می‌دهند. نفهمید چی گفتم. انگار با زبان دیگری با او حرف می‌زنم و او شیفته‌ی همین نفهمیدن شده. گفت این كتاب‌ها همه مال توست؟ شبیه شیری پیر با پشت خمیده و لنگ‌های دراز بود. واقعاً نمی‌توانم فكرش را بكنم. یك لحظه‌ در من هست كه خیلی خوب می‌شناسمش. لحظه‌ای كه دیگر همه چیز

ادامه مطلب  

دل نوشته  

وقتی میگویم دنیایم شده ای....فکر نکن فقط حرف است...یا از این حرف های به ظاهر عاشقانه ی این روزها...ک بهم میزننو بعد هم بهم...ن بانو....فقط حرف نیس....اصن من عاشقانه حرف زدن بلد نیستم...درست است بچه ی امروزم...وای اخلاقم برای گذشتس...وقتی میگویم دنیایم شده ای...ینی بهرطرف نگا میکنم تو اونجایی..میخابم به امیدن دیدن خابت...بیدار ک میشوم...مثل ديوانه ها ب سمت گوشی میرم ب امید دیدن پیامت.....همه جای دنیایم ت شده ای...تمام ذهنم پر شده از تو...
پیش خودت فکر نکنی من شاع

ادامه مطلب  

 

ما شبی دست بر آریم و دعایی بكنیم
 
یكی از زیبا ترین لحظات زندگی من 
وقتای هست كه فقط و فقط یه بیت از یه غزل رو بخونم
حالا چه شود اگه بتونم كامل بخونم
 
من حالم فقط با شعر خوب میشه
وبا تو
شاید  عجیب باشه كه بگم تو حتی از غزل هم زیباتری ،قامتت به شیرینی قامت یه غزل سراپا سوز
وزن واهنگ نگاهت هزار بار ديوانه كننده تر از غزل
 
تمام فكرم این روزا همینه كه
مرا عهدیست با جانان كه تا جان در بدن دارم...
یكم برای من سخته تاب اوردن پای عهد و پیمان اما شاید اجبا

ادامه مطلب  

جغرافیای باتلاق  

می گوید: از سرزمینت حرف بزن
من به دور و برم نگاه نمی کنم، جای همه چیز را می دانم، تغییر جای کتاب ها را بو می کشم، اگر کسی در نبودم پا توی اتاق گذاشته باشد، از غبار کم رنگ شده روی کتابخانه و موهای روی فرش می فهمم، دو و نیم کیلومتر راه تا مترو هر روز همان است که بود، 45 کیلومتر راه تا محل کار، چهره های ساعت های مختلف را می شناسم، شیرینی فروشی سر کوچه را، پله ها و دو تا گلدان ورودی ساختمان را، میز کوچکم را ... 
سفر می کنم، گاهی بیشتر، گاهی کم تر، سفر می

ادامه مطلب  

مسلخ عشق  

 
هر چند دلم تاب و تب عشق ندارد
ديوانه به صحرای جنون پای گذارد
بر ساحل و بر ماسه و شنزار بیابان
شرح دل غمدیده ی ما را بنگارد
از سمت شقایق که نظر کرد به دنیا
بر لاله ی خونین جگری بوسه گذارد
هر کوچه و بن بست در این حادثه گویی
معراج شهیدی ست که تکبیر گذارد
هر جا گذرم رفت مسیحی به زمین بود
یا عشق که از مسلخ خون سر بدرآرد
تا رفت سرم در پی این مسلخ خونین
دیدم دل من تاب و تب عشق ندارد
 
فاطمه ترکمان پری
سال81
 
پ.ن: به موسای درونم می سپارم / به سینا می روی افت

ادامه مطلب  

دل به‌جا نباشد مع الاسف  

نشسته‌ام توی آشپزخانه و ماش پاک می‌کنم. می‌خواهم آشپزی کنم بلکه فراموش کنم. دانه‌های ماش را با نوک انگشت سُر می‌دهم روی سینی. از این‌طرف به آن‌طرف. تِق تِق می‌کنند و می‌جهند. دانه‌های ماش. انگار بی‌شمار..بعد به خودم می‌آیم و می‌بینم توی آشپزخانه‌ام. تنها و سینی پُر از ماش پیش رویم. به نیمه هم نرسیده هنوز. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. آسمان ابری است. باد می‌وَزد.
پی‌نوشت: سختم است که نباشی/نباشید. تصورش هم ديوانه‌ام می‌کند. به همین خ

ادامه مطلب  

254  

 
 
 
کنار دریا
عاشق باشی
عاشق تر می شوی
و اگر ديوانه
ديوانه تر ..
این خاصیت دریاست
به همه چیز
وسعتی از جنون می بخشد
شاعران
از شهر های ساحلی
جان سالم به در نمی برند ... 
.
.
.
_ رسول یونان _
 
باشد یادگاری از کتاب مرده ای به کشتن ما می آید!
 
 
 

ادامه مطلب  

همه ی دلخوشیم یک چیز است  

 
مثل ديوانه زل زدم به خودم
گریه هایم شبیه لبخند است
چقدَر شب رسیده تا مغزم
چقدَر روزهای ما گند است!
من که مفتم! اگرچه ارزانتر !!
راستی قیمت شما چند است؟!
 
 
از تو در حال منفجر شدنم
در سرم بمب ساعتی دارم
شب که خوابم نمی برد تا صبح
صبح، سردرد لعنتی دارم
همه از پشت خنجرم زده اند
دوستانی خجالتی دارم !!
 
 
 
مادرم روبروی تلویزیون
پدرم شاهنامه می خواند
چه کسی گریه می کند تا صبح؟!
چه کسی در اتاق می ماند؟!
هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد!
هیچ کس واقعا ً نمی داند!!
 

ادامه مطلب  

هییییی  

هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود . استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت . استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد . لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش

ادامه مطلب  

درخت گلابی شکوفه سیب نمیدهد.  

واقعا نمی دانم کِی و کجا کار خوبی انجام داده ام که آسمان  به من رحم کرد و به زیباترین شکل  به من فهماند باید همه چیز را متوقف کنم. همه می دانند فهماندن به این جانور وحشی ، ديوانه  و خودخواه و فرعون و متوهم (یعنی خودم) دشوار است. اما کار نشد ندارد. دریک لحظه اتفاق می افتد. و درست زمانی که خودت را آنطور که واقعا هستی ببینی. نه آنطور که می پنداری هستی. صادقانه، منصفانه و بی رحمانه. اینکه بفهمی هیچ گهی نیستی. اینکه بپذیری هیچ هستی. هیچ تر از هر هیچ. این

ادامه مطلب  

 

مثل آن روزها دلم با دیدنت می تپد...تمام اولین های من با توست....تمام اولین های خوبم.....هی زن... ديوانه وار دوستت دارم... نازنینم ...نترس ...از این دنیا نترس ....حالا که اومدی نفس بکش...من کنارتم....نازنینم...چرا نفس نفس؟ چرا هق هق؟ من حواسم عجیب به تو هست... تو آرام باش مهربانم...تمام زندگی من برای توست... مهربانم...آرام بخواب...آرام... برایم بیشتر از خودت بگو ...نگذار هیچ چیز ناتمامی در ذهنت بماند... می دانی هیچ کس نمی تواند تو را از من بگیرد حتی خودت....این جمله را

ادامه مطلب  

می دانی  

می دانی ؟من درهمان گام های نخست مانده ام .در همان قدم زدن در هوای پاییز!پاییز بود نه؟تو حالا زیر لب بخند!بگو چه ديوانه ایست این!بگو تو...چه می شود کرد وقتی لذت بخش تر از آن لحظه را دل ساده ات تجربه نکرده باشد!آن لبخند ها آن دست ها که حلقه بر در می زد که عابران و داروغکان را بر جای بنشاند!دل ساده من بود که بر جای نشست!حالا به دل نگیر!من که آن روز دل از دست ندادم!همه اش تقصیر آن نیمکت های کهنه بود.احمقانه است نه؟کدام عشق را دیده ای که ذرهای حماقت را با

ادامه مطلب  

تقدیم به دردونه  

بزن دف را که من امشب خراب یاد دلدارم$پر از عشقم ولبریزم تهی از عقل و پندارم$بزن مطرب بزن تا من ببارم عشق از چشمم$خرابم ، این سبک سر را کدامین شانه بگذارم؟$دعاکن مستی ام امشب بماند تا سحر بامن $چوهوش آید سرم بینم درآغوش که بیدارم؟$صدای زیر و بم های دفت ديوانه ام کرده $چنان مدهوش و شیدایم که جز این حال ، بیزارم$تنم اینجا منم آنجا به دنبال تو میگردد$ به جام مستی ات سوگند مست از عطر دیدارم$ بزن مطرب بزن ، جامی دگر را سرکشم شاید $خراب آباد او گردم بفهمد

ادامه مطلب  

دو چشمانتدلم را کرده خسته  

دو چشمانت دلم را کرده خسته

 

دل پر خون عاشق را شکسته


اگر حالم بخواهی ناز گل من

 

سر راهت به امیدت نشسته


دو پایم تا به زانو مانده در گل  

 

به دنبالت میایم خسته خسته


نمیدونی مگر عاشق شدم من

 

دلم عاشق شده ديوانه گشته


میچنم لاله و شب بو و نرگس

 

میزارم رو موهات گل دسته دسته


شنیدم عاشقان را مینوازی

 

دلم از عشق تو ایگل شکسته ­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­


اومد عاشق در خونت گدایی

 

ندادی بوسه ای آزرده رفته


تو میدانی

ادامه مطلب  

رفتی و برق نگاهت دیده شد  

رفتی و برق نگاهت دیده شد
دیدنت دیگر برام افسانه شد
چشم می بستم تو بودی در برم
وقت بیداری به هرجا خیره شد
هر طرف کردم نگاهی سوی تو
من ندیدم دیده هایم گریه شد
من هنوز م هم توی خواب دنبالتم
همچو لیلی این دلم ديوانه شد
تو گلی اندر گلستان بوده ای
چون به گلشن روح من پروانه شد
دیدگانت گشته بود رویای من
آ ن سخن ها یت درونم مانده شد
آ ن جدائی مانده است در خاطرم
جای عشق این سینه ام ویرانه شد
آ تشی هست دار می سوزد مرا
تا بسوزد جانم شاید برایش چاره شد
بر ملاقا

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1